ناز کوچولوی من و بابایی

زندگی ما بعد از ورود تو

خدای مهربون خودت مواظب همه نی نی های دنیا باش آمین

نیکادل و دلسا

با هم ارتباطشون خوب خداروشکر نیکادل خیلی خواهرشو دوست داره تازگیها یاد گرفته بغلش میکنه میذاره رو پاش و حتی سعی میکنه بلندش کنه و راه ببرتش دلسا هم چنان خنده های بلندی برای خواهرش سر میده که کلی کیفور میشم از ارتباط خواهرانشون ان شا الله که همیشه با هم خوب باشید دعا کنید مامانتون هم سرش کمی خلوت تر بشه و فرصت کنه بیاد از لحظه های قشنگتون بگه
12 تير 1394

تولد سه سالگی نیکادل و دو ماهگی دلسا

به مناسبت روز جمعه هشتم اسفند ماه نیکادل قشنگم سه سالگیت مبارک این سه سال گذشته مثل برق و باد گذشت و حضور تو در کنار ما بهترین و قشنگترین لحظه های زندگیمون رو رقم زد. دلسای عزیزم دو ماهگی تو هم مبارک جوجه کوچولوی مامان. از خدا میخوام این چند ماه دل درد و بی قراریت به زودی سپری بشه و  تو رو بدون هیچ درد و ناراحتی ببینم . دوستتون دارم دخملای مامان.     ...
13 اسفند 1393

دومین شکوفه خونه ما

روز هشتم دی ماه ساعت ده  و نیم شب ،دومین رحمت خونه ما پا به این دنیا گذاشت و من و پدرش نام اون رو دلسا گذاشتیم . قدمت مبارک دختر عزیزم. اول از رابطه نیکادل با دلسا بگم که خداروشکر خوبه فقط بیشتر اوقات دلش میخواد بوسش کنه اونم چه بوس آبداری یا اینکه میگه بذارید بغلم و یا گاهی اوقات دوست داره مامانش بشه. ولی در کل به یمن حضور دختر خاله و سرگرم بازی شدن نیکادل و ملینا مشکل جدی کمتری داریم   البته گاهی اوقات نیاز به چهار چشم اضافه برای قرض گرفتن کاملا احساس میشه دوم از حال و روز دلسا بگم که فعلا دل دردای کولیکی داره بعضی شبا تا صبح بیداره و بی قرار  امیدوارم این سه چهار ماه دل دردای کولیکی به زودی سپری بشه و د...
3 اسفند 1393

این روزهای ما

مدتیه که به خاطر مشغله کاری زیاد نتونستم بیام و مطلب جدید بذارم و الان ذهنم پر از اتفاقات و خاطرات در همه که سعی میکنم کمی از اون ها رو به قلم بیارم. چند ماهیست که منتظر وررود عضو جدید خونوادمون هستیم و نیکادل از این قضیه خیلی خوشحاله. راجع به اومدن نی نی کلی با هم صحبت میکنیم و براش توضیح میدم که اومدن نی نی جدید فقط اتفاقای خوش در پی نداره و ممکنه گاهی از دست نی نی ناراحت بشه و در این مواقع باید چیکار کنه! نیکادل علاقه زیادی به بچه های کوچیکتر داره و رفتارش در برابر نوزاد ها و بچه های کوچیک تر اطرافش خیلی خوبه و امیدوارم این رفتار در مقابل عضو جدید خونواده هم باقی بمونه . الان که خیلی با آبجیش حرف میزنه بوسش میکنه و نا...
3 آبان 1393

این روزهای ما(4)

نیکادل من هر روز بزرگ تر و عاقل تر میشه مثل بیشتر بچه ها در استفاده از موبایل حرفه ایه چند وقت پیش با ملینا(دختر خاله اش) کنار هم نشسته بودند و سعی داشتند یک قابل برای هم ارسال کنند.   نیکادل به ملینا میگفت الان برات میفرستم ضبر کن و ملینا میگفت هنوز نیومده و تمام این مکالمات به صوزت کاملا جدی انجام شد   وقتی بزرگ شدی هم یکی از جملات تکراریه که بیشتر ما پدر و مادرا برای توضیح کارهای مربوط به بزرگ ترا ازش استفاده میکنیم و اونها این را کاملا میفهمند و خودشون برای سایر کارهای مشابه اون را بسط میدن   مثلا چند وقت پیش به باباش میگفت: بابا وقتی بزرگ شدم برام ماشین بخر. من پرسیدم با ماشین ...
4 مرداد 1393

من و نیکادل(چند تاعکس از حافظیه)

حسابی بزرگ شده و حرف زدنش هم حسابی کامل شده هر جور که باهاش حرف میزنم اونم با عروسکاش حرف میزنه و کلی قربون صدقه شون  میره. خلاصه حس و حال مادریش تمام عیاره!   امروز عصر زودتر از من از خواب بیدار شد. اومده بالای سرم میگه: مامان پاشو دیگه ساعت ده و میمه!!!!            چند روز پیش داشتم قربون صدفه اش میرفتم و میگفتم تو عشق منی تو نفس منی تو گل منی و... بعد نگاهی بهم انداخت و گفت مامان داری چیکار میکنی؟   گفتم :دارم بااهات عشق بازی میکنم. گفت :نفس بازی هم میکنی؟     و حالا هم چند تا عکس از نیکادل   نیکادل در خاف...
10 خرداد 1393

عکس های سال جدید

این عکس مربوط به تعطیلات عید در بوشهره     اینم سال تحویل خونه بابا جون     بقیه عکس ها در ادامه مطلب   یه روستا اطراف شهر جم. قبل از عید رفتیم اونجا   اینم مربوط به شب عروسی دختردایی منه که روز چهارم فروردین برگزار شد     اینم دو تا فرشته ی دوست داشتنی(ملینا دختر خاله نیکادل)     کنار دریای بوشهر     قایق سواری     اینم عکس عروسی پسر عموی بابا در شیراز که هفته پیش بود       اینم عکس خیاطی کردن گل دختر که از مامان جونش یاد گرفته   ...
2 ارديبهشت 1393

آزمایش خون

برای چکاپ بردمش دکتر دکتر براش آزمایش نوشت و روزی که بردمش برا آزمایش روی پام نشوندمش و از قبلش هم بهش گفتم قراره آمپول بزنیم و یه کمی هم دردت میگیره. موقع خونگیری دخترم هیچی نگفت و باباش گفت فقط بغض کرده بود و چشماش پر از اشک شده بود . هیچ اعتراضی هم نکرد فقط بعد از خونگیری سرش رو تو بغلم فرو کرد و بی صدا کمی اشک ریخت   جیگرم کباب شد و همون موقع دعا کردم برای تمام بچه های مریض.         ...
2 ارديبهشت 1393

سال جدید و نیکادل من

در راه برگشت از مسافرت نوروزی نیکادل تو ماشین اصرار داشت که جلو و روی پای من بشینه . وقتی با تذکر من مبنی بر اینکه برو عقب بشین روبرو میشد میگفت بابامو دوست دارم من هم بهش گفتم خب عقب بشین بابا رو هم دوست داشته باش اونم فورا جواب داد میخوام بابامو نگاه کنم. یعنی بچه های این دوره زمون استعداد ویژه ای در حاضر جوابی دارن!!! ...
18 فروردين 1393