ناز کوچولوی من و بابایی

زندگی ما بعد از ورود تو

خدای مهربون خودت مواظب همه نی نی های دنیا باش آمین



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 14:09 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
نیکادل و دلسا
با هم ارتباطشون خوب خداروشکر نیکادل خیلی خواهرشو دوست داره تازگیها یاد گرفته بغلش میکنه میذاره رو پاش و حتی سعی میکنه بلندش کنه و راه ببرتش دلسا هم چنان خنده های بلندی برای خواهرش سر میده که کلی کیفور میشم از ارتباط خواهرانشون ان شا الله که همیشه با هم خوب باشید دعا کنید مامانتون هم سرش کمی خلوت تر بشه و فرصت کنه بیاد از لحظه های قشنگتون بگه

[موضوع : دو خواهر]
[ جمعه 12 تير 1394 ] [ 13:55 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
روند رشد دلسا خانوم
اولین خنده صدادار هشت فروردین سه ماهگی آغاز تلاش برای غلت خوردن سه ما و نیمگی اولین غلت شش ماهگی به طور واضح سینه خیز میره

[موضوع : روند بزرگ شدن گل دخترم]
[ جمعه 12 تير 1394 ] [ 13:43 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
تولد سه سالگی نیکادل و دو ماهگی دلسا

به مناسبت روز جمعه هشتم اسفند ماه

نیکادل قشنگم سه سالگیت مبارکمحبت

این سه سال گذشته مثل برق و باد گذشت و حضور تو در کنار ما بهترین و قشنگترین لحظه های زندگیمون رو رقم زد.

دلسای عزیزم دو ماهگی تو هم مبارک جوجه کوچولوی مامان.محبت

از خدا میخوام این چند ماه دل درد و بی قراریت به زودی سپری بشه و  تو رو بدون هیچ درد و ناراحتی ببینم .

دوستتون دارم دخملای مامان.

 


ادامه مطلب


[موضوع : روزهای به یاد موندنی ما]
[ چهارشنبه 13 اسفند 1393 ] [ 21:02 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
دومین شکوفه خونه ما

روز هشتم دی ماه ساعت ده  و نیم شب ،دومین رحمت خونه ما پا به این دنیا گذاشت و من و پدرش نام اون رو دلسا گذاشتیم . قدمت مبارک دختر عزیزم.

اول از رابطه نیکادل با دلسا بگم که خداروشکر خوبه

فقط بیشتر اوقات دلش میخواد بوسش کنه اونم چه بوس آبداریخطا

یا اینکه میگه بذارید بغلم و یا گاهی اوقات دوست داره مامانش بشه.

ولی در کل به یمن حضور دختر خاله و سرگرم بازی شدن نیکادل و ملینا مشکل جدی کمتری داریمخسته البته گاهی اوقات نیاز به چهار چشم اضافه برای قرض گرفتن کاملا احساس میشهمتفکر

دوم از حال و روز دلسا بگم که فعلا دل دردای کولیکی داره بعضی شبا تا صبح بیداره و بی قرار 

امیدوارم این سه چهار ماه دل دردای کولیکی به زودی سپری بشه و دخترم نفس راحتی بکشه 

در آخر هم

خدای مهربونم هزاران بار سپاس از لطف بی دریغت که برای دومین بار حس شیرین مادر شدن رو به من چشوندی و منو لایق محبتت قرار دادی .

من بوی تو را با بوییدن دلسا حس میکنم با بوسیدن نیکادل 

حس مادر بودنم ،که  چکیده ای از محبت بی پایان پروردگاریت است را با صبر و بردباری عجین کن تا آنگونه که شایسته است مادری کنم.

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : روزهای به یاد موندنی ما]
[ يکشنبه 3 اسفند 1393 ] [ 14:04 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
این روزهای ما

مدتیه که به خاطر مشغله کاری زیاد نتونستم بیام و مطلب جدید بذارم و الان ذهنم پر از اتفاقات و خاطرات در همه که سعی میکنم کمی از اون ها رو به قلم بیارم.

چند ماهیست که منتظر وررود عضو جدید خونوادمون هستیم و نیکادل از این قضیه خیلی خوشحاله.

راجع به اومدن نی نی کلی با هم صحبت میکنیم و براش توضیح میدم که اومدن نی نی جدید فقط اتفاقای خوش در پی نداره و ممکنه گاهی از دست نی نی ناراحت بشه و در این مواقع باید چیکار کنه!

نیکادل علاقه زیادی به بچه های کوچیکتر داره و رفتارش در برابر نوزاد ها و بچه های کوچیک تر اطرافش خیلی خوبه و امیدوارم این رفتار در مقابل عضو جدید خونواده هم باقی بمونه .

الان که خیلی با آبجیش حرف میزنه بوسش میکنه و نازش میکنه و منم گاهی با صدای بچه گونه به جای نی نی حرف میزنم و اونم کلی کیف میکنه.

و هر کس ازش میپرسه نی نی کی میاد یاد گرفته و میگه باید کم کم بزرگ بشه وقتی بزرگ شد به دینا میاد(دقیقا میگه دینا).

 

روز ها تند و تند سپری میشن و گاهی فکر میکنم که چه زود نیکادل بزرگ شد.

رشد قوه منطق و استدلالش یکی از جذاب ترین ویژگیهاشه که گاهی منو حیرت زده میکنه.

چند وقت پیش از من خواست که یکی از اسباب بازیهاش رو براش بیارم و منم با خیال اینکه اسباب بازی مورد نظر مطابق معمول در طبقه وسط کمد قرار داره بهش گفتم صندلیتو بذار زیر پات و برش دار.

به اتاقش و برگشت و گفت مامان دستم نمیرسه و من زیر بار نرفتم به گمان اینکه مثله بعضی مواقع هوس کرده منو از جام بلند  کنه!

گفتم مامان جان برو یه بار دیگه سعی کن. خلاصه بعد از چند لحظه اصرار من و انکار اون بلند شدم و رفتم تو اتاقش و دیدم اسباب بازی طبقه بالاست و دست نیکادل با صندلی هم بهش نمیرسهخجالت

بعد از اینکه اسباب بازی رو دادم دستش اومد و به ساعت دیواری اشاره کرد و گفت:

مامان مگه دست من به این ساعت میرسه بعد خودش جواب داد نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمتفکر

پس دستم به اون جا هم نمیرسه من هنوز کوچولوام !

یکی دیگه از خصوصیات این چند وقت اخیرش ابراز محبتشه همون طور که من او رو میبوسم و نوازش میکنم او هم همینکار رو میکنه و مثله من که گاه و بی گاه بهش میگم دوستت دارم اون هم مدام و بداهه به من ابراز دوست داشتن میکنه قبلا هم تا حدی همین طور بود ولی چندیست این رفتارش بیشتر شده.

مثلا یه بار بین خواب و بیداری بود بوسش میکردم و سرش رو نوازش میکردم که دیدم یه کم داره غر میزنه گفتم چیزی میخوای مامان ؟ که اونم همون طوری گیج گفت میخوام بوست کنم

منم گفتم دخترم بخواب بعدا بوسم کن ولی قبول نکرد بلند شد بوسم کرد و دوباره خوابید.

فدای مهر و محبتت بشه مامان

 

 

 



[موضوع : روند بزرگ شدن گل دخترم]
[ شنبه 3 آبان 1393 ] [ 11:46 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
این روزهای ما(4)

نیکادل من هر روز بزرگ تر و عاقل تر میشه

مثل بیشتر بچه ها در استفاده از موبایل حرفه ایه چند وقت پیش با ملینا(دختر خاله اش) کنار هم نشسته بودند و سعی داشتند یک قابل برای هم ارسال کنند.

 

نیکادل به ملینا میگفت الان برات میفرستم ضبر کن

و ملینا میگفت هنوز نیومده

و تمام این مکالمات به صوزت کاملا جدی انجام شد

 

وقتی بزرگ شدی هم یکی از جملات تکراریه که بیشتر ما پدر و مادرا برای توضیح کارهای مربوط به بزرگ ترا ازش استفاده میکنیم و اونها این را کاملا میفهمند و خودشون برای سایر کارهای مشابه اون را بسط میدن

 

مثلا چند وقت پیش به باباش میگفت: بابا وقتی بزرگ شدم برام ماشین بخر.

من پرسیدم با ماشین کجا میخوای بری؟

گفت : میخوام برم کلاس

 

و یک مثال دیگر مربوط به روزیست که برده بودمش دستشویی

بهم گفت مامان وقتی که من بزرگ شدم  منم (و من به این فکر میکردم که الان میخواد بگه منم خودم تنها میرم دستشویی ولی چیزی که گفت این بود)

مامان وقتی که من بزرگ شدم منم شما رو میبرم دستشویی!!!!

و حرف آخرم برای دخترم:

دخترم زیاد آرزو نکن که زود بزرگ شی نمیگم دنیای آدم بزرگ ها زیبایی ندارد ولی بی شک دنیای کودکیت ناب تر است.  از لحظه لحظه کودکیت استقاده کن و بگذار همیشه در تو زنده باشد خصلت های خوب کودکی

 

پیشاپیش عید سعید فطر مبارک

 

و حالا چند تا عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب


[موضوع : روند بزرگ شدن گل دخترم]
[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 19:29 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
من و نیکادل(چند تاعکس از حافظیه)

حسابی بزرگ شده و حرف زدنش هم حسابی کامل شده هر جور که باهاش حرف میزنم اونم با عروسکاش حرف میزنه و کلی قربون صدقه شون  میره. خلاصه حس و حال مادریش تمام عیاره!

 

امروز عصر زودتر از من از خواب بیدار شد. اومده بالای سرم میگه:

مامان پاشو دیگه ساعت ده و میمه!!!!

 

      

 

چند روز پیش داشتم قربون صدفه اش میرفتم و میگفتم تو عشق منی تو نفس منی تو گل منی و...

بعد نگاهی بهم انداخت و گفت مامان داری چیکار میکنی؟

 

گفتم :دارم بااهات عشق بازی میکنم.

گفت :نفس بازی هم میکنی؟

 

 

و حالا هم چند تا عکس از نیکادل

 

نیکادل در خافظیه

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب


[موضوع : شیرین کاری های نیکادل]
[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 21:35 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
عکس های سال جدید

این عکس مربوط به تعطیلات عید در بوشهره

 

 

اینم سال تحویل خونه بابا جون

 

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب


[موضوع : روزهای به یاد موندنی ما]
[ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 ] [ 19:03 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
آزمایش خون

برای چکاپ بردمش دکتر

دکتر براش آزمایش نوشت و روزی که بردمش برا آزمایش روی پام نشوندمش و از قبلش هم بهش گفتم قراره آمپول بزنیم و یه کمی هم دردت میگیره.

موقع خونگیری دخترم هیچی نگفت و باباش گفت فقط بغض کرده بود و چشماش پر از اشک شده بود .

هیچ اعتراضی هم نکرد فقط بعد از خونگیری سرش رو تو بغلم فرو کرد و بی صدا کمی اشک ریخت

  جیگرم کباب شد و همون موقع دعا کردم برای تمام بچه های مریض.

 

 

 

 



[موضوع : روزهای به یاد موندنی ما]
[ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 ] [ 0:02 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
سال جدید و نیکادل من

در راه برگشت از مسافرت نوروزی نیکادل تو ماشین اصرار داشت که جلو و روی پای من بشینه .

وقتی با تذکر من مبنی بر اینکه برو عقب بشین روبرو میشد میگفت بابامو دوست دارم من هم بهش گفتم خب عقب بشین بابا رو هم دوست داشته باش اونم فورا جواب داد میخوام بابامو نگاه کنم.متفکر

یعنی بچه های این دوره زمون استعداد ویژه ای در حاضر جوابی دارن!!!



[موضوع : شیرین کاری های نیکادل]
[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 20:59 ] [ مامان نیکادل ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد